یکشنبه ۳۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

تولد مامان مریم


سه شنبه هفته پیش تولد مامان مریم بود و ما براش کیک تولد خریدیم و عکس گرفتیم. من خیلی تولد دوست دارم و برای مامانم کلی تولدت مبارک خوندم و نای نای کردم.

یک شنبه 88/11/11

شنبه ۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰

تیراژه-سرزمین عجایب


روز پنج شنبه من و بابا امیر ، آذین رو برای اولین بار بردیم سرزمین عجایب(به زبان خودش سرزمین عجابی )خیلی اونجا شلوغ بود ، اول آذین گیج و مبهوت اطراف رو نگاه می کرد و خیلی خوشحال به این طرف و آن طرف می رفت. بعد که یکی یکی اسباب بازیها رو سوار شد تازه فهمید که اینجا کجاست و چکار باید بکنه.از این رو ما هر چه پول داشتیم شد شارژ کارت . ولی خیلی به آذین خوش گذشت و حسابی خودشو خسته کرد . بعدش هم از طبقه پایین براش چند تا کتاب و اسباب بازی فکری خریدیم.


































شنبه 88/10/19

چهارشنبه ۶ ژانویهٔ ۲۰۱۰

ماجراهای من و مامانم 

شبها ساعت 10 موقعی که وقت خوابیدن می شه ، مامان مریم منو میبره توی اتاقم که بخوابم اما غافل از اینکه من خوابم نمی یاد و تازه می خوام باهاش بازی کنم . اول اون باید بنشینه تا من لباس تنش کنم و مثلا می خوام ببرمش پارک یا مهد کودک .بعد موهاشو شونه کنم و گل سر بزنم تا خوشکل بشه.بعضی شبها بازی به شکل دیگه ای هست و با هم مامان بازی می کنیم و من از مامان پول می گیرم و می رم براش نون بربری یا بستنی می خرم . بعد از اتمام این بازی تازه کتاب داستان یا شعر می یارم و مامان مریم باید برام بخونه (البته بعضی شبها من می خونم) . بعدچند تا از نی نی هارو باید لالا لا لا بخونیم تا همه بخوابن .حالا دیگه نوبت من می شه که بخوابم ولی من زرنگ تر از این حرفها هستم . اون موقع تازه می گم من شیر یا کیک می خوام و مامان مریم هم با وجوده اینکه می دونه من گرسنه نیستم و اینها همش بهانه برای نخوابیدن هست باز برام می یاره و من فقط یه کم می خورم . خوب تااینجا فقط بازی کردیم تازه حالا وقت حرف زدن هست تا من با مامان مریم یه کمی درد دل کنم و از وقایع روز صحبت کنم . فقط نمی دونم چرا وسط های صحبت من مامان چشماشو می بنده که البته من با انگشتام می کنم توی چشماش و اون چشمشو باز می کنه .دیگه همه کار های من تموم شد و حالا فکر کنم حدود ساعت 12 هست و من دیگه می خوام بخوابم . از مامان می خوام که منو توی تختم بگذاره و پیش من بنشینه ، دستشو به من بده تا من بخوابم . چراغ رو هم بعد از اینکه من خوابیدم می تونه خاموش کنه.دیگه طولی نمی کشه که من خوابم می بره شب بخیر مامان .

چهار شنبه88/10/16

سه‌شنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۰۹

دلتنگی و تصمیم یکدفعه ای
































برای تعطیلات تاسوعا و عاشورا از قبل برنامه ای برای مسافرت نداشتیم و لی بخاطر اینکه من خیلی دلم برای خونمون تنگ شده بود تصمیم گرفتیم به شیراز بریم. ولی از اونجایی که دقیقه نود بلیط گیر نمی یاید فقط من و آذین با یک بلیط تونستیم بریم شیراز و بابا امیر تهران موند . (نازی بابا امیر ،ایشاله دفعه بعد با هم می ریم)
شیراز خیلی هوا خوب یود حتی میشه گفت از الان بهاری بود. من و آذین طبق معمول خوردیم و خوابیدیم .
این دفعه زیاد مهمونی خونه فامیل رفتیم و باز هم خرید کردیم . البته به دیدن دسته های سینه زنی و عزاداری هم رفتیم .
حسابی هم آفتاب گرفتیم.(چه آفتاب خوبی داره شیراز)
جای بابا امیر و بقیه هم خالی بود .

سه شنبه 88/10/8


شنبه ۱۹ دسامبر ۲۰۰۹

آرایشگاه










































هفته گذشته آذین سرمای سختی خورده بود و چند شب هم تب شدید داشت تا اینکه بهتر شد و برای دومین بار پس از اتمام 2 سالگی روز پنج شنبه برای اون وقت آرایشگاه گرفتم و موهاشو اونجا کوتاه کردم.خیلی دلم می خواد بگذارم موهای آذین بلند بشه بخاطر همین خیلی پشت موهاشو کوتاه نکردیم.آذین خیلی دختر خانمی بود و اصلا خانم آرایشگر رو اذیت نکرد.تازه خیلی هم خوشش اومده بود .قربونت برم که دیگه با مامان مریم می خوای بیای آرایشگاه و خوشکل بشی.
شنبه 88/9/28

شنبه ۵ دسامبر ۲۰۰۹

تولد 2 سالگی




شنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۹

آتشگاه

دیروز به همراه 3 نی نی دیگه به نامهای پوریا و مبین بچه های دو تا از همکارهای بابا امیر و متین که از قبل دوست خودم بود و مامان هامون با هم فامیل هستند رفته بودیم صفا سیتی،یه جایی بالاتر از کرج که می گفتن اسمش آتشگاه هست.تا می تونستیم آتیش سوزوندیم . کلی گربه اونجا بود که خیلی هم تپل مپل بودند آخه اونجا کباب و دیزی داشت که فکر کنم اونا خیلی کباب خورده بودند.هوا خیلی خوب بودو بوی کباب هم می اومد.آفتاب به همراه کمی سوز سرما ،هوارو دلنشین کرده بود. من که حاضر نشدم برم توی اتاق های سر پوشیده بشینم. البته بقیه هم همین نظر رو داشتن و همگی بیرون روی تخت ها نشستن.به من که خیلی خوش گذشت .کاشکی باز هم مامان بابا مارو اونجا ببرن.


شنبه 88/8/30